بدون سجل بحث
لا توجد عمليات بحث في السجل
Empty cover
داستان یک مسجد

طبع 1

شناسنامه

العنوان واسم المؤلف

داستان یک مسجد

الموضوع

آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه (س)
داستانهای مذهبی --قرن 14
Religions fiction --20 th century
مسجد جمکران
فرهنگ کوثر (مجله)

اللغة

فارسی

الفهرس

-
"در این هنگام، جوانی به او نزدیک شد: ـ شیخ حسن! در قم به حرم حضرت معصومه رفتم و در آنجا داستان مسجد جمکران را شنیدم. شیخ حسن و جوان در ایوان خانه نشسته بودند. لباس‌های خودم را پیدا کردم و پوشیدم، آن گاه به سراغ کلید در خانه رفتم. جوانی حدود سی سال مثل قرص ماه، روی تخت به چهار بالش تکیه داده بود. فردا به نزد «حسن مسلم» برو و از جانب ما به او بگو: تو چند سال است در این زمین زراعت می کنی و گندم و جو می‌کاری. فردا به محله موسویان قم نزد «سید ابوالحسن الرضا» برو، و بگو به جمکران بیاید، حسن مسلم را حاضر کند و منافع چند ساله زمین را از او بگیرد و به مردم بدهد تا مسجد را بنا کنند. در همان حال، امام صدایم کرد: ـ در گله جعفر چوپان کاشانی، بزی ابلق است، موی بسیار دارد با هفت نشان در بدن.".

dociar img