"خانه را هم برای فروش به بنگاه سپردم مشتری پیدا شد رفت پول بیاورد شبی با وضو در حرم خوابیده بودم در عالم خواب دیدم آیت الله مرعشی در محراب پشت قبر حضرت معصومه(س) هستند بانوی بلند قامتی که مقنعه به صورت داشت و دستکش هم در دستش بود به طرف حرم آمد من مابین آن درب بودم با لباس خدام، بانو به من رسید سلام تو میخواهی خانه مرا ترک کنی و بروی. چشم خانم در همان لحظه در ضریح باز شد و بانو داخل ضریح رفت از خواب بیدار شدم با چشمهای گریان از حرم بیرون آمدم از فروش خانه منصرف شدم و تصمیم گرفتم در جوار بی بی بمانم در طول این سالها دوستان زیادی پیدا کردم بعضیها زندهاند و گروهی مرحوم شدند مثل غلام کاشفی، امیر نام آور، مهدی عسکری، علیاکبر صفری که فامیل خودم بود و حاج مرتضی باقرزاده.".