"یاد حرف دکترها که میافتی غم و غصه مثل عنکبوت بدجنسی بیشتر تارهایش را به دور قلبت میتند: «باید پای تو قطع شود تو بیماری سقاقلوس(یک نوع بیحسی و فلجی) داری!» دوباره به پایت نگاه میکنی. فردا پای تو قطع میشود پایی که کمک میکرد هر روز بروی حرم حضرت معصومه(ع). توی دلتبه حضرت معصومه(ع) سلام میکنی و میروی توی فکر: یعنی مرا شفا میدهد؟ کمی دلهره به سرتاسر وجودت چنگ میزند. حرم خلوت خلوت شده است. ای تنها نقطه امید! بانو میفرماید: تو را چه شده است؟ درست مثل بچهها میشوی که بر آغوش گرم مادرشان پناه بردهاند و از غصههایشان میگویند. آن بانو نزدیکتر میآید و گوشه مقنعهاش را چند بار روی پای بیحس تو میمالد و میفرماید: خداوند تو را شفا داد. از آن بانو میپرسی: شما کیستید؟ میفرماید: آیا مرا نمیشناسی و حال آنکه تو خادم حرم من میباشی. در چشم بیشتر خدام، اشک جمع شده است.".