کاروان، دشت ها و تپه ها را یکی پس از دیگری پشت سرگذاشته بود و آرامی به سمت مقصد حرکت می کرد . این را طولانی تاب و توان همه را ربوده بود . او روی شترش نشسته بود و غروب خورشید را تماشا می کرد . هر روز همین اوقات، ساکت و خاموش، به تماشای غروب خورشید می نشیت و هر چه خورشید، خود را بیش تر پشت کوه ها پنهان می کرد . غم جانکاه او، بیش تر در چشمانش هویدا می شد ....