"حالا خانم 27 سال دارد و از خیلی از شاگردانش، کم سن و سالتر است، ولی چون در خانهای بزرگ شده که پدر، مادر، برادر و حتی عمهاش دانشمند بودند، از همان کودکی علوم زیادی را فراگرفت. مادر لبهای ترک خوردهاش را تکان میدهد و میگوید: خانم در سنین کودکی بود که عدهای از شهر دیگری برای گرفتن جواب سؤالهایش به در خانه آنها آمدند. مادر با انگشت، عرق پیشانیاش را پاک میکند و میپرسد: منظورت چیه؟ خواهر خانم: مادر بزرگم تعریف میکرد: وقتی امام کاظم به دنیا آمد، پدرش امام صادق7 فرمود: «این کودک، صاحب دختری خواهد شد که نام او فاطمه است. مادر اشکهایش را پاک می کند و میگوید: شاید هم فاطمه دیگری باشد؛ چون امام رضا چند خواهر به اسم فاطمه دارد. این بار زنان و حتی عدهای از کودکان دور خانم حضرت معصومه حلقه میزنند، ولی او همه را به آرامش و توکل به خدا دعوت میکند. همه با نگرانی کنارش مینشینیم، هر کس مشغول خواندن دعا و آیاتی میشود، صدای خانم را خوب میشنوم که به امام رضا7 متوسل شده است. 554 از وقتی که به این شهر آمدهایم، به دستور موسی بن خزرج، پزشکان مشهور قم و حتی شهرهای دیگر را بالای سر خانم و بقیه بیماران آوردهاند، ولی آنها میگویند همه در ساوه مسموم شدهاند و نمیتوانند کاری بکنند. هیچ کس نفهمید آن دو نفر کی بودند و از کجا آمدند؟ ولی مادرم میگوید: «چون امام رضا7 به حضرت فاطمه لقب معصومه داد، پس آن دو اسبسوار شاید امام رضا7 و پسرش امام جواد7 باشند؛ چون معصوم را باید معصوم دفن کند».".